|
برای حضور حداکثری تلاش کنید
مسألهی اول، مشارکت است. در زمینهی مشارکت مردم، هر طور که میتوانید، روی خانوادهها و دوستانتان کار کنید. مشارکت، یکی از اساسیترین مسائل است.
حضور مردم برای پیشرفت و صیانت کشور لازم است.
نه اینکه اگر عدهی زیادی شرکت نکردند، اینها به نظام «نه» گفتهاند؛ بههیچوجه اینطوری نیست. آنهایی که بهخاطر «نه» گفتنِ به نظام نمیآیند، درصد خیلی کمیاند ، یکعده بهخاطر بیحالی نمیآیند؛ یکعده بهخاطر بیحوصلگی نمیآیند؛ یکعده روز جمعه کار دیگری دارند و نمیآیند؛ اینها را شما راه بیندازید. والا کسانیکه معتقد به نظام و قانون اساسی نیستند و دلشان برای بیگانگان و نفوذ آنها پر میزند و منتظر آمدن بیگانگان هستند، درصد بسیار کمیاند.
بیانات در دیدار دانشجویان بسیجی ۵/۳/۸۴
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:24  توسط پارسایی
|
به گزارش فارس پس از پایان جنگ تحمیلی در سال 1369، منطقه کردستان، کانیمانگا و پنجوین حضور او را در قرارگاه رمضان و جنگ با ضدانقلاب و اشرار غرب کشور به خاطر سپردند؛ در سال 1371 با آغاز کار تفحص لشکر 27 محمدرسول الله(ص) در منطقه جنوب او نیز به خیل جستجوگران نور پیوست و با اطلاعات دقیق از منطقه، گذرگاه میزد. مجید بعد از عروج دوست دیرینهاش شهید «علی محمودوند» مسئولیت گروه تفحص لشکر 27 را بر عهده گرفت و در روز هفدهم مهر ماه سال 1380، نزدیک پاسگاه وهب عراق منطقه عمومی فکه به شهادت رسید و پیکر مطهرش در قطعه 27 بهشت زهرا(س) نزدیک مزار دوست همیشگیاش علی آقا، آرام گرفت. سردار «جعفر جهروتیزاده» جانباز 70 درصد، راوی آشنای مناطق عملیاتی فکه، عینخوش و شرهانی در گفتوگوی با فارس خاطرهای را از شهید پازوکی روایت میکند: شهید «مجید پازوکی» برایمان تعریف میکرد: «در منطقه فکه بودیم؛ یکی از عراقیها که مدتی در ایران اسیر بود، به زبان فارسی تسلط داشت، میگفت که یکی از سربازان ایرانی را کشته و در نقطهای که خودش نشان میداد، به خاک سپرده است و اصرار میکرد بروید او را پیدا کنید. ما به او توجهی نکردیم تا به کارمان برسیم؛ آن عراقی هم رفت؛ صد متر جلوتر رفته بود که دیدیم نشسته روی زمین و گریه میکند؛ ما تعجب کردیم و به سراغش رفتیم؛ آن عراقی، خودش را روی پیکر شهیدی که تقریباً سالم مانده بود، انداخته و گریه میکرد و میگفت: والله، اولیاء الله؛ عراقی هم به این رسیده بود شهدای ما برگزیده بودند». شهید پازوکی هم بعد از مدتی در همان جایی که این شهید پیدا شده بود، به شهادت رسید.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 10:23  توسط پارسایی
|
قسمتهایی از وصیت نامه شهید پاسدار مجتبی بابائی زاده
خدایا خودت خوب میدانی از همان نوجوانی عشق به ولایت در من زنده شد. خدایا دعا میکنم که مرگ من فایده ای برای خلق خودت و دین خودت داشته باشد که خودت ان را شهادت نامیده ای. خدایا مرگ مرا شرافتمندانه و جوانمردانه قرار بده. خدایا کمکم کن که قبل از شهادت سهمی در انتقام ظلمی که به محمد و ال محمد صلی الله علیه وآله وسلم شد داشته باشم. خدایا تمام دغدغه های مرا خودت میدانی رحمت و عنایتت را از این ملت و این حکومت و این رهبر کم نکن. ملت عزیزم ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد، ملت عزیزم ای آزاده ترین ملتها؛ مبادا لحظهای شک و تردید کنید که شک و تردید برای شما اسارت و ذلت است. ولایت گوهری است که با داشتن آن تمام گوهر ها را در پیش خود دارید. به مدیران و خدمتگذاران نظام میگویم نگاه خمینی(ره) و خامنهای (حفظه الله تعالی) به راه شماست، مبادا لحظهای از یاد خدا و ملت غافل شوید. مبادا خود را از فرهنگ جهاد و شهادت جدا کنید. مبادا بین شما و خانواده شهدا فاصله ای بیفتد. مبادا در خانهای مستحکم زندگی کنید و در گوشهای از شهر خانه های خشتی و سست در مقابل تند بادهای زندگی وجود داشته باشد. مبادا از کمکاری شما انسانهایی دچار زجر و سختی شوند که در این صورت وای برشما. ملت عزیز ولایت و شهدا را فراموش نکنید که فراموشی این ثروتها برای شما اسارت و ذلت میآورد. پیکر مطهر شهید پاسدار مجتبی بابایی زاده در شب چهارشنبه 16/6/90 با استقبال بی نظیر و پر شور مردم شهید پرور اندیمشک تا غسالخانه شهرستان همراهی شد و در ساعت 9 صبح روز پنج شنبه 17/6/90 از مقابل درب خانه پدر بزرگوارشان و در میان انبوهی از مردم دلسوز و همیشه در صحنه اسلام و انقلاب شهرستان اندیمشک و حومه به سوی بهشت زهرای شهرستان تشیع شد و طی مراسمی باشکوه در قطعه شهدا به خاک سپرده شد . مراسم تشیع و تدفین شهید بابایی زاده رنگ و بو و حال و هوای خاصی به شهر داده بود و این از وجود با عزت و پر برکت شهداست که همیشه نام اسلام و انقلاب و ولایت و رهبری را در دل و یاد مردم زنده نگه می دارند . یادشان گرامی و راهشان همیشه پر رهرو باد ، از خون شهداست که پرچمهای حسینی تا ظهور حضرت صاحب الزمان مهدی فاطمه عجل الله تعالی فرجه در جای جای این مرز و بوم برافراشته می مانند . مجتبی جان شهادت رسم مردان خداست ، شهادتت مبارک باد
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 8:4  توسط پارسایی
|
دلاوري از دلوار نويسنده:عباس خامه یار
«اينجا هيچ وقت مکان امني براي متجاوزين نخواهد بود». اين جمله ناب و جاودانه را کسي گفت که خود نمونه بارز شجاعت، مردانگي، ايمان و دلاوري بود. شهيد رئيسعلي دلواري، با اين جملات آتشين بود که به قيام جنوب را رنگ و بويي ديگر بخشيد و همگان را از مرد و زن، پير و جوان، کاسب و کارگر و روحاني به گرد اين نهضت عظيم ضد استعماري جمع کرد و تاريخچه... مبارزات اجنبي در اين ديار را صفحات تازه اي بخشيد.
بدون هيچ ترديدي، در پانزده قرن اخير، در تمامي نهضت ها، مبارزات و جنگ هاي ملت مسلمان ايران در رويارويي با تهاجم هاي بيگانگان، ريشه هاي قوي اسلامي و شيعي وجود داشته است. ايرانيان، آن چنان در به جاي آوردن فريضه مقدس جهاد، از خود پايمردي و ايستادگي نشان داده اند که در هر دوره اي، حکايت غيرت و مردانگي آنها زيبنده صفحات تاريخ شده و در هر برهه نيز اسطوره هايي را به آيندگان معرفي کرده اند. شهيد رئيسعلي دلواري يکي از اين اسطوره هاست. او جواني برومند بود که ارادتي ويژه به سلسله جليله روحانيت داشت و در اثر معاشرت با مرحوم آيت الله مجاهد برازجاني (طاب ثراه) آهنگ قيام ساز کرد و پوزه استعمار انگليس را در خطه گرم جنوب به خاک ماليد. رئيسعلي، بنا به سنتي ديرينه و اسلامي هر بار پيش از ورود به ميدان رزم، از زير قرآن مجيد رد مي شد و دعاي شيرزنان دلواري و بوشهري و برازجاني و شير مردان تنگستاني بدرقه راهش بود. او منطبق با سيره مولايش اميرمومنان علي (ع) به رويارويي با دشمن مي شتافت و ياران و همراهانش را به دنبال نکردن فراريان و مدارا با اسيران رهنمون مي گشت. اين شيره شرزه، عاقبت، در اثر خيانت خائنين، با خونش عزت و شرف ايران زمين را آبياري کرد و همين خون پاک رئيسعلي مقدمه اي شد بر بيرون راندن يکي از ابرقدرت هاي وقت، پير کثيف استعمار، که هيچگاه آفتاب در سرزمينش غروب نمي کرد. شهيد دلواري، ايران را کشوري مي خواست آزاد و اسلامي. ايراني که با مردماني دين دوست و آزادپرور، قرن ها قبل از او هيچ ظلم و ستمي را برنتابيده و هر بار، پشت هر متجاوزي را به خاک ماليده بود. اين گونه بود که رئيسعلي با جملات آتشين خود، مردم وطن دوست جنوب را با خود همراه کرد و به شمع حلقه احرار بدل شد. اما به راستي رئيسعلي چه داشت که در ميان آن همه مجاهد و مبارز به اسطوره قيام جنوب بدل شد؟ ويژگي هاي فردي رئيسعلي، جداي از جواني و غيرت و آزاد مردي اش، در فرهنگ غني و ديرينه اين ملک قدمتي ديرينه دارد. ايرانيان نيز همواره در چنين بزنگاه هايي به گرد چنين افرادي جمع مي شوند و با دل دادن به حرفها و طرح هاي رزمي و آيين فرماندهي غيور همچون رئيسعلي، پشت دشمن را به خاک مي مالند. و رئيسعلي دلواري، دلاوري بود که حرف آخر خود را در اين قيام، با شهادتش بر زبان راند و نام خويش را در تاريخ مبارزا ت اين سرزمين جاودانه ساخت. حکايت رئيسعلي، دلاوري که از دلوار سَر بَر کرد و بر صورت متجاوزين پنجه کشيد و آنان را درسي تازه آموخت. منبع:ماهنامه شاهد یاران، شماره 52
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 7:58  توسط پارسایی
|
گزارش خبرنگار سیاسی خبرگزاری فارس، مراسم تدفین پیکر پاک و مطهر ۲ شهید گمنام دوران دفاع مقدس صبح امروز از مسجد جامع المهدی منطقه المپیک تهران تشییع و در دانشگاه علامه طباطبایی به خاک سپرده شد که در ذیل بخشی از حاشیههای مراسم از نظرتان میگذرد:
* ساعت ۹ صبح؛ “عشاق الشهدا ” کم کم به “محضر شهدا ” میآیند، زیارت عاشورا میخوانند و ذکر مصائب اهل بیت میکنند. * ساعت ۱۰؛ پیکر مطهر شهدا از داخل مسجد روی دستان خیل عظیم مردم و دانشجویان به سمت دانشگاه علامه قرار میگیرد؛ مداحان و تشییع کنندگان با ذکر مداحی به سر و سینه خود میزنند. * از هر تیپ و قیافهای آمدهاند؛ “دختر و پسر “، “پیر و جوان “، “دانشجو و روحانی “، “خوش تیپ و معمولی “؛ البته محور “این جمع بهظاهر ناهمگون ” عشاق به طور حتم عشق به شهید است. * “کسانی که به ولایت امام اعتقاد ندارند، بر سر جنازهام حاضر نشوند! ما با خدای خود پیمان میبیندیم که در تمام عاشورا و کربلا حسین زمانمان را تنها نگذاریم. ” این جملات بخشی از وصیتنامه یک شهید است که بر روی سنگری که در محوطه حیات سنگر جهاد علمی (دانشگاه علامه) درست شده، حال و هوایی دیگری به هر فردی میدهد. * پیش از رسیدن “کاروان شهدا ” به “روضه الشهدا ” (محل تدفین)، هر کس به کاری مشغول است؛ یکی قبور را تمیز میکند و دیگری دعایی میخواند اما بهترین بهره را دانشجویی میبرد که با مغتنم شمردن این فرصت طلایی و البته کوتاه در درون یکی از قبور، در منزل ابدی شهید، تنهایی با معبود خویش خلوت میکند. * “شهید گمنام، فرزند روحالله ” دیگر برای هر عاشق شهید آشناست؛ جمله زیبایی که روی سنگ قبر اکثر شهدای گمنام نقش بسته و البته برای این دو شهید ۱۷ و ۲۳ ساله نیز. * عکاسان خبری هم برای گرفتن بهترین عکس، تکاپوی درخور توجهی دارند اما این همه ماجرا نیست؛ زمانی توجهها دوچندان میشود که عکاس زن خبرنگار آمریکایی به پیکر سربازان گمنام و بیادعای میهن اسلامیمان که با پرچم سه رنگ پوشیده است، خیره شده و متأثر میشود و اشک در چشمانش حلقه میزند؛ شاید غبطه میخورد، شاید یاد حمایتهای آمریکا از صدام و رژیم بعث میافتد، شاید …؛ الله اعلم! * در بین مراسم هم حتی فرصت مغتنم است برای پاسخگویی به یک شبهه سیاسی. داود دانشجعفری از اساتید دانشگاه علامه که روزی رئیس ستاد انتخابات محسن رضایی را عهدهدار بود، برای تشییع و خاکسپاری به این مراسم آمده است و البته در حین برگزای مراسم مورد سؤال خبرنگار فارس قرار میگیرد. حال اینکه سؤال و جواب چیست، بماند برای بعد! * سرانجام پس از تشییع جنازه با شکوه مردم و قرائت نماز و تلقین این دو فرزند روحالله در “میدان الشهدا ” دانشگاه علامه طباطبایی برای همیشه در خانه ابدی آرام میگیرند؛ باشد که مورد شفاعتشان قرار بگیریم.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1391ساعت 9:21  توسط پارسایی
|
اي دلنواز قاري قرآن خوش آمدي
اي دلنواز قاري قرآن خوش آمدي در بيت وحي با لب خندان خوش آمدي بسم رب الشهداء و الصدقین
این میوه خودم مسافر کربلا بوده ۳۰ سال ندیدم عطر کربلا برام اورده از اقام خبر اورده مال خودم در راه خدا دادم نوکری امام حسین کند
ای یكه تاز عرصهی عشق و وفا، حسین و پاکباز پهنهی نَردِ بلا، حسین گر خونبهای توست خدا، نی عجب از آنك باشد رَهین خون تو، دین خدا حسین پا هر كجا نهی مَلك آید ز پی، مگر خاك رهت به دیده كند توتیا حسین بیگانه كردیاش ز جهان و جهانیان هر دل كه گشت، با تو دَمی آشنا حسین الحق رواست فخر فروشد، به خسروان هر كس بر آستان تو گردد گدا، حسین عشقت عجین شده است در آب و گل وجود بر لوح سینهها شده منقوش، «یا حسین» گر جلوهای به محفل بی روح ما كنی جان میدهیم در عوضِ رو نما حسین جاوید باد یاد تو در دل كه جز تو نیست فرمانروای مملكت قلبها حسین
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1391ساعت 9:8  توسط پارسایی
|
انتظار
ماجراهایی خواندنی از نقش زنان در دفاع مقدس در قبرستان خرمشهر زن 65 سالهای را دیدم که تفنگ امیک بر دوش داشت. گفتم: مادر چه میکنی؟گفت:پسر و دخترم آنقدر جنگیدند تا شهید شدند و اینجا خفتهاند. میروم راهشان را ادامه دهم. هر چه او را منع کردم، نپذیرفت و گفت: باید از دینم دفاع کنم. این تنها وظیفه شما پسرانم نیست، بلکه وظیفه من هم هست. جنگید و سرانجام با ترکش خمپاره شهید شد.
در گیلانغرب، یک زن،چند سرباز عراقی و در شادگان، چهار شیر زن، هشت سرباز بعثی را به اسارت در آورند. خانم فاطمه نواب صفوی، به همراه گروه چریکی شهید چمران و در ناحیه سوسنگرد، اسلحه به دست گرفت و جنگید. یک زن سوسنگردی با آرد مسموم نان پخت و با آن تعدادی از عراقیها را از پای در آورد. مادر شهید الحانی، یازده سرباز عراقی را به خانهاش دعوت میکند، به آنها غذا میدهد، و زمانی که آنها به استراحت پرداختند و به خواب رفتند، در اتاق را قفل میکند و بسیجیها را با خبر میسازد، و خود او هم با چوبدستی به جان بعثیها افتاد.
در گیلان غرب، فرمانده یک گردان رزمی با دیدن رشادتهای یک زن روستایی، از عقب نشینی منصرف میشود و نیروهای خود را علیرغم فرمان بنیصدر، به شهر باز میگرداند. فهیمه بابائیان پس از شهادت همسر اولش، چنان بر همسر دوم خود تأثیر روحی میگذارد که همسرش به جبهه میرود. یک مادر تهرانی، وقتی تزلزلی در فرزند رزمندهاش میبیند،به سومار میرود و به فرزندش میگوید: اگر از جبهه برگردی،شیرم را حلالت نمیکنم. خانم خاکباز به همراه یک گروه از خواهران به جبهه میروند، در شب عید نوروز برای رزمندگان سبزی پلو و ماهی تدارک میبینند. خانم فاطمه زارعی 60 ساله، در زمان عملیات، 24 ساعته در پشت جبهه یکسره نان میپخت و فقط جهت انجام فرایض دست از کار میکشید.
مینا کمایی به همراه بیست نفر دیگر، در یک بیمارستان آبادان، امدادگری میکردند و شبها هم در خوابگاه بیمارستان میخوابیدند. خانم میرزایی،وقتی شروع به تمیز کردن پهلوی مجروح میکرد، حالش به هم میخورد، ولی به خاطر خدا تحمل میکرد. یک پرستار داوطلب، شبها بچهاش را به اتاقی در بیمارستان میبرد،و لباسها را کپه میکرد،و بچهاش را روی آن میخواباند، آن وقت خود به مداوای مجروحان میپرداخت. پرستاری دیدم که توالتها را تمیز میکرد، اما ذرهای از سختی کار گله نمیکرد. خانم یوسفزاده، تنها نمونهای کوچک از زنان پرستاری است که به دلیل آلودگی شیمیایی به شهادت رسید طلبه صدیق رودباری ساعتی پس از خاتمه درس قرآن در بانه و در 28 مرداد 1358 به شهادت نائل آمد. طلبه فهیمه سیاری دو روز پس از اعزام از قم در اثر اصابت تیر منافقین به شهادت رسید. زهره حسینی، دختری پانزده ساله بود، که در هفته اول جنگ پدر شهیدش را با دست خود دفن کرد و یازدهم مهر 59 نیز بدن قطعه قطعه شده برادرش علی را که در مدرسه به شهادت رسیده بود، دفن کرد.
خانم بدیعی نوعروس پانزده ساله بود. تنها چهل روز از ازدواجش میگذشت، وقتی جنازه شوهرش را آوردند، خودش او را کفن کرد؛ با دستان خودش، با دستهایی که هر کسی آن را ندارد
فاطمه ناهیدی آن روزها دختری بیست و چهار ساله بود که پس از فارغ التحصیلی در رشته مامایی، با سفر به مناطق محروم، میکوشید تا در این عرصه آن چه میتواند، انجام دهد. در یکی از همین سفرها، در شهر بم، خبر جنگ را شنید و عازم جبهه شد. خیلی زود نام او در سیاهه اولین کسان و اولین زنانی که به اسارت عراق درآمدند، ثبت شد.او و هم بندانش، معصومه آبادی 17 ساله، مریم بهرامی و حلیمه آزموده، 40 ماه در اسارت به سر بردند. در دوران اسارت 17 روز تمام اعتصاب غذا کردند تا آنان را از زندان سیاسی الرشید به اردوگاههای مخصوص اسرا ببرند. برادران اسیر هم باورشان نمیشد که آنان بتوانند تحمل کنند. سرمشق اسرا بودند؛ با حجابشان، کلامشان و استقامتشان.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:52  توسط پارسایی
|
|